از وقتی نوشتن برايم جدی شد با مسئله مبهمی روبرو شدم كه بصورت اتفاقی امروز نامش را گذاشتم ادبيات بيگانه.
اين چند ماه در گارگاه داستاننويسی(خوانی) دائما با نام نويسندهگانی روبرو میشوم كه پس ذهنم احساس میكنم هيچ سنخيتی با آنها ندارم و نداشتهام؛داستان ايرانی،نويسنده ايرانی،اساسا ادبيات ايرانی.اين دوری و بيگانگی قطعا ريشه در دوران سياه تحصيل دارد با آن كتاب دهشناك تاريخ ادبيات وداستان سرد گيلهمرد حسنك وزير كه هنوزم نامش رعشه به اندامم میاندازد والبته تجربه تلخ خواندن يكی دو رمان كه كم از فيلمفارسی نداشت هیچ به نوعی سرقت ادبی هم بود(نويسنده محترم زحمت كیشیده بود رمان جيراير را در شهرهای ايران بازسازی كرد).حداقل در اين چند ماه پی به ديد سياه خود بردم و اينكه اين بيگانگی حتما به ضررم خواهد بود.نوعی ترس و مقاومت نمیگذارد به سمت داستان ايرانی بروم ترس از بيگانهتر شدن.مگر ايرانيها چند رمان مشهور و جهانی دارند؟داستانی كه بشود با هر مليتی بخوانی و لذت ببری.